مانيماني، تا این لحظه: 16 سال و 6 روز سن داره

مسافر کوچولو مانی

روز مادر مبارک

سلام به همه مامانای حال وآینده       طلایی ترین روزها ارزانی نگاه مهربانت وبغل بغل گلهای بهاری پیشکش قلب  مهربانت       گاهی دلت از زنانگی میگیرد،میخواهی کودکی باشی ،دختر بچه ای که به هر بهانه ای به آغوشی پناه میبرد و آسوده اشک میریزد زن که باشی باید بغضهای زیادی را بی صدا دفن کنی ... صبورترین موجود خدا روزت مبارک    مامان جون روزت مبارک گرچه دورم ازت ...
10 ارديبهشت 1392

چنتا عکس

این عکس مانی مانی در تولد محدیث چه ماچش میکنه آخی مانی رو خیلی دوس داره اسم نی نی تو راه مامانش میخواد مانی بزاره البته اگه پسر شد         اینم عکس ساعتی که اینترنتی سفارش دادم بعد 2 ماه به دستم رسید اونم چی خودم رفتم پست دنبالش تا گرفتمش وگرنه معلوم نبود کی دستم میرسید الله اعلم بچه هاااا  خوکشلهههههههههههه؟؟؟؟؟؟ ...
7 ارديبهشت 1392

قایم باشک-من اینجام

سلام دیروز صبح جمعه بعد اینکه ازخواب بیدار شدیم وصبحانه خوردیم با مانی بازی کردیم گفیتیم منو مانی قایم میشیم بابا پیدامون کنه خلاصه وقتی میرفتیم قایم میشدیم مازیار میومد پیدامون کنه میپرسید کجایییین؟ مانی هم جواب میداد اینجام اینجام این طور میشد که پیدا میشدیم  هر چی میگفتم مامان جون حرف نزن بابا خودش باید پیدامون کنه میگفت :حرف میزنم. بعداظهر بردمش پارک کلی بازی کرد از وقتی اومدیم خونه خودمون نرفتیم چون اونجا نزدیک خونمون پارک بود اما اینجا مثلا جای خوب قشمه از هیچ وسایل بازی خبری نیست فقط ساختمون ساختمون ساختمون  اصلا به فکر بچها نیستن          ...
7 ارديبهشت 1392

ماجرای تخم مرغ یا به قول شمالیها مورغانه

سلام اول اینکه اومدم یه سر زدم مانی بیدار شد رفتم بعد اینکه خوابید من خوابم نبرد دوباره اومدم از پنجره بیرون نگاه کردم باد میزنه وماه کامله خیلی خوشگله از بس زلزله اومده این چند وقت همش حس زلزله دارم مازیار یه برنامه رو گلکسی نصب کرده که هرجای ایران زلزله بیاد یه پیامک میده هر روز چند تا میاد ولی ریشترش پایینه. بگذریم ماجرای تخم مرغ اینه که مانی تخم مرغ دوست داره چه پخته چه نیمرو په با پلو چه با نون . امشب که تخم مرغ هارو میذاشتم تو یخچال دیده گفت میخوام گفتم مامان جون خامه بزار فردا بهت میدم لج کرد وگفت یه دونه بده منم بهش دادم ولی گفتم مواظب باش نشکنه ،باهاش بازی کرد و بوسش کرد میگفت دوستت دارم امان از دست این بچه گفتم چرا...
5 ارديبهشت 1392

این چند روز

سلام وعلیکم جمیعا این چند روز که گدشت اینترنت خونه تموم شدو من نمیتونستم بیام فقط با گلکسی مازیار میومدم با هزار مکافات نطرات میدیدم ومیرفتم تا امروز که دوباره شارز کردش توی این جند روز سالگرد ازدواجمون بود که گذشت یعنی 31 فروردین . کارای بامزه ای هم انجام دادی وحرفای بامزه گفتی ولی الان چیزی یادم نیست ،هر روز چند بار آب وعسل میخوری میگی چایی میخام دیگه بعضی اوقات اعصابم خورد میشه از بس میگی عین این آدمای سیگاری که چایی میخورن  هی میگی چای میخوام ... از صبح ساعت 7/5 پامیشی صدام میکنی تا بیدار شم بعد میگی ااا مامان بیدارت کردم ؟ بیدار شو چای میخوام بعد مگی جیش دارم شلوارتو در میاری ومیدوی طرف دستشویی بهت یاد دادم خودتو بشوری ولی...
3 ارديبهشت 1392

بابا که پول نداشت

سلام اول بگم که الان شما روی پای من نشستی و من با یه دست تایپ میکنم دیروز صبح هوا خوب بود با مانی صبح رفتم خونه خاله فرح ،کسری نوه خاله هم بود نشستید با هم مرد عنکبوتی دیدید من و خاله هم صحبت میکردیم 2 ساعتی موندیم برگشتیم بعد اظهر هم موقعی که مازیار اومد رفتیم بیرون واسه مانی یه بن بن بن(فتحه و کسره و ضمه رو خودتون بزارین)با یه اسبابازی واسه هوش مانی خریدیم ولی مانی لج کرد گفت پفک میخام چون صبح واسش گرفتم بهش گفتم نمیشه خیلی اسرار وگریه که کفتم اگه بخای اسبابازیهاتو میدم به نی نی  واست بگیرم میگفت نه، یه کم ساکت میشد دوباره شروع میکرد بعد بهش گفتم مانی پول بابا تموم شده دیگه نمیتونه بگیره که بعدش شروع کرد مثلا به من پول د...
23 فروردين 1392

مهربونم

سلام دیروز وقت دندونپزشکی داشتم وقتی اومدم خونه خیلی درد داشتم با اینکه مسکن خوردم اروم وقرار نداشتم تا وقتی که یخ گداشتم ویه کم آروم شدم وقتی درد داشتم نمیتونستم حرف بزنم دکتر هم گفت حرف نزن تا دو ساعت ولی مانی میگفت مامان حرف بزن بهش میگفتم نمیتونم دندونم اوف شده میگفت" خوب میشی مامان  خوب میشی "میومد بغلم میکرد ونازم میکرد رفتم دراز کشیدم  تا استراحت کنم دیدم مانی هم اومدم کنارم دراز کشید هی دستمو ماچ کرد و بغلم کرد وکلی صورتمو بوسید وخلاصه بغلم کرد و میگفت مامان دوستت دارم ومیخندید نمیدون ی چه حالی کردم از این حرکاتش دردمو فراموش کردم(البته همیشه این کارا رو میکنه ولی دیروز بیشتر کرد) بعد نیم ساعت گفت مامان خوب شدی؟ گفتم ...
21 فروردين 1392